تبلیغات
بحارالانوار - مردی از همدان در حضور امام زمان(عج)
بحارالانوار
پیامبر(ص): اولین کسی که به بهشت داخل می شود فاطمه (س) است.
احمد بن فارس ادیب كه از بزرگان حدیث است نقل مى كند:
طایفه اى در همدان به بنى راشد معروف بودند و همه شیعه و دوازده امامى هستند. پرسیدم :
علت چیست در میان مردم همدان فقط آنها (در این عصر) شیعه مى باشند؟
پیر مردى از آنها كه آثار صلاح و نیكى در سیماى او نمایان بود، گفت :
......
احمد بن فارس ادیب كه از بزرگان حدیث است نقل مى كند:
طایفه اى در همدان به بنى راشد معروف بودند و همه شیعه و دوازده امامى هستند. پرسیدم :
علت چیست در میان مردم همدان فقط آنها (در این عصر) شیعه مى باشند؟
پیر مردى از آنها كه آثار صلاح و نیكى در سیماى او نمایان بود، گفت :
علت شیعه بودن ما این است كه جد ما (راشد) كه طایفه ما به او منسوب است سالى به زیارت مكه مى رفت ، نقل مى كرد:
هنگام بازگشت از مكه چند منزلگاه را در بیابان پیموده بودم مایل شدم از شتر پایین آمده و قدرى پیاده راه بروم ، از شتر پیاده شدم و راه زیادى را پیمودم ، خسته و ناتوان شدم و با خود گفتم :
اندكى مى خوابم تا رفع خستگى شود وقتى كه كاروان رسید بر مى خیزم ، خوابیدم ولى بیدار نشدم مگر آن وقتى كه حرارت آفتاب را در بدنم احساس ‍ كردم ، چون بر خواستم دیدم كاروان رفته است و كسى در آن بیابان نیست ، به وحشت افتادم ، نه راه را مى شناختم و نه اثرى از كاروان نمایان بود. به خدا توكل نمودم و گفتم : راه را مى روم ، هر كجا خدا خواست ، ببرد.
چندان نرفته بودم كه ناگاه خود را در سرزمین سبز و خرمى دیدم كه گویى تازه باران بر آن باریده است و خوش بوترین سرزمینها بود. در وسط آن سرزمین قصرى دیدم مانند برق شمشیر مى درخشید.
گفتم :
اى كاش ! مى دانستم این قصر كه همانند آن را تاكنون ندیده و نشنیده ام ، چیست و از آن كیست ؟ به طرف قصر حركت كردم .
وقتى به در قصر رسیدم ، دیدم دو پیشخدمت سفید پوست ایستاده اند، سلام كردم و آنها با بهترین وجه جواب سلام مرا دادند و گفتند: بنشین ! كه خدا سعادت تو را خواسته است . در آنجا نشستم . یكى از آنها وارد قصر شد، پس از اندك زمانى بیرون آمد و به من گفت :
برخیز داخل شو!
وارد قصر كه شدم ، دیدم قصرى بسیار باشكوه و بى نظیر است ، پیشخدمت رفت پرده اى را كه بر در اتاق آویزان بود، كنار زد، دیدم جوانى در وسط اتاق نشسته و بالاى سرش شمشیر بلندى از سقف آویزان است ، به طورى كه نزدیك بود نوكش به سر وى برسد. جوان مانند ماه شب چهاردهى بود كه در ظلمت شب بدرخشد.
من سلام كردم و او با لطیف ترین و نیكوترین بیان ، جواب داد.
سپس فرمود:
مى دانى من كیستم ؟
گفتم : نه ، به خدا قسم !
فرمود:
(من قائم آل محمد هستم ، من همان كسى هستم در آخرالزمان با این شمشیر (اشاره كرد به همان شمشیر آویزان ) قیام مى كنم ) و سراسر زمین را پر از عدل و داد مى كنم همان گونه كه پر از جور و ستم شده ، من بر زمین افتادم و صورت به خاك مالیدم .
فرمود:
چنین نكن ! برخیز! تو فلانى از اهل شهر همدان هستى .
گفتم :
بلى اى سرورم !
فرمود:
میل دارى نزد خانواده ات برگردى ؟
گفتم :
آرى سرور من ! میل دارم نزد آنها برگردم و ماجراى این كرامتى را كه خدا به من عنایت كرده به آنها بازگو كنم و به آنها مژده بدهم .
در این وقت اشاره به پیشخدمت كرد و او هم دست مرا گرفت و كیسه پولى به من داد بیرون آمدیم ، چند قدم برداشته بودیم . ناگاه چشمم به سایه ها و درختها و مناره مسجدى افتاد. پیشخدمت به من گفت :
اینجا را مى شناسى ؟
گفتم :
در نزدیكى شهر ما شهرى بنام استاباد (اسد آباد) است اینجا شبیه آن شهر است .
فرمود:
این همان استاباد است ، برو كه به منزل مى رسى !
در این هنگام به هر سو نگاه كردم . دیگر آن بزرگوار را ندیدم ، وارد استاباد شدم ، كیسه را باز كردم ، چهل یا پنجاه دینار در آن بود، از آنجا به همدان آمدم ، خویشان خود را جمع كردم و آنچه را كه به من رخ داده بود، براى آنها نقل كردم ، تا موقعى كه دینارها را داشتیم همواره در آسایش و خیر و بركت زندگى مى كردیم .(98)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

سلام این وبلاگ ک الان مشاهده میکنید سعی داره شما رو هر چه بیشتر با کتاب خواندنی و اموزنده بحارالانوار اشنا کنه.
ازتون ممنون میشم نظرتونو راجبه این وبلاگ برام بنویسین...
ممنون از همه...
nice to meet you all
مدیر وبلاگ : مصطفی دهقان نژاد
نظرسنجی
در مورد این وبلاگ چه نظری دارید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
بحارالانوار