تبلیغات
بحارالانوار - نمونه ای از جنایات خلفای عباسی

نمونه ای از جنایات خلفای عباسی

هنگامى كه منصور دوانیقى ساختمان هاى بغداد را مى ساخت ، دستور داد، هر چه بیشتر به جستجوى فرزندان على علیه السلام پرداخته ، هر كس را پیدا كردند دستگیر نموده در لاى دیوارهاى ساختمانهاى بغداد بگذارند.
روزى پسر بچه زیبایى از فرزندان حسن مجتبى علیه السلام را دستگیر نمودند و او را به بنا تحویل دادند و دستور داد او را در لاى دیوار بگذارد و چند نفر جاسوس مورد اعتمادش را گماشت كه مواظب كار بنا بوده و ببینند آن پسر بچه را در لاى دیوار بگذارد.
........
هنگامى كه منصور دوانیقى ساختمان هاى بغداد را مى ساخت ، دستور داد، هر چه بیشتر به جستجوى فرزندان على علیه السلام پرداخته ، هر كس را پیدا كردند دستگیر نموده در لاى دیوارهاى ساختمانهاى بغداد بگذارند.
روزى پسر بچه زیبایى از فرزندان حسن مجتبى علیه السلام را دستگیر نمودند و او را به بنا تحویل دادند و دستور داد او را در لاى دیوار بگذارد و چند نفر جاسوس مورد اعتمادش را گماشت كه مواظب كار بنا بوده و ببینند آن پسر بچه را در لاى دیوار بگذارد.
بنا از ترس جان خود مطابق دستور، پسر بچه را در میان دیوار گذاشت ، ولى دلش به حال او سوخت ، در دیوار سوراخى گذاشت تا پسرك بتواند تنفس ‍ كند و آهسته به او گفت :
ناراحت نباش ! صبر كن ! شب كه شد من تو را از لاى این دیوار نجات خواهم داد. شب كه فرا رسید بنا در تاریكى شب آمد و پسر بچه سید را از لاى آن دیوار بیرون آورد و به او گفت :
تو را آزاد كردم هر طور شده خودت را پنهان كن ! و مواظب خود من و كارگرانى كه با من كار مى كنند باش ! مبادا ما را به كشتن دهى ، اكنون كه در این تاریكى شب تو را از لاى دیوار خارج كردم بدان جهت است كه روز قیامت نزد جدت رسول الله شرمنده نباشم و حضرت مرا در پیشگاه خداوند به محاكمه نكشاند.
سپس با ابزار بنایى كمى از موى سر آن پسرك را چید، دوباره به او تاءكید كرد كه خود را پنهان كن و مبادا پیش مادرت برگردى . پسر بچه گفت :
حال كه نباید پیش مادرم بروم ، به مادرم اطلاع بده كه من نجات یافته ام و فرارى هستم ، تا نگران من نباشد و كمتر گریه كند، آنگاه رو به فرار گذاشت ولى نمى دانست كجا برود، عاقبت راهى را بدون هدف پیش گرفت و گریخت و معلوم نشد كجا رفت . او آدرس مادرش را در اختیار بنا گذاشت . بنا مى گوید:
من به همان آدرس به سوى خانه مادرش حركت كردم ، وقتى به نزدیك خانه رسیدم ، زمزمه گریه و ناله مانند زمزمه زنبور شنیدم ، فهمیدم كه صداى گریه مادر همان پسر بچه است ، نزد او رفتم و جریان فرزندش را به او نقل كردم و موى سر پسرش را نیز به او دادم و به خانه برگشتم .(102)

[ دوشنبه 9 مرداد 1391 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ مصطفی دهقان نژاد ]