تبلیغات
بحارالانوار - گزارشی از قبر و برزخ
بحارالانوار
پیامبر(ص): اولین کسی که به بهشت داخل می شود فاطمه (س) است.
دوشنبه 9 مرداد 1391 :: نویسنده : مصطفی دهقان نژاد
اصبغ بن نباته یكى از یاران برجسته امیرالمؤمنین علیه السلام مى گوید:
سلمان از طرف على علیه السلام استاندار مدائن بود و من پیوسته با او بودم . سلمان مریض شد و در بستر افتاده بود، من به عیادتش رفتم . آخرین روزهاى عمرش بود، به من فرمود:
.....
اصبغ بن نباته یكى از یاران برجسته امیرالمؤمنین علیه السلام مى گوید:
سلمان از طرف على علیه السلام استاندار مدائن بود و من پیوسته با او بودم . سلمان مریض شد و در بستر افتاده بود، من به عیادتش رفتم . آخرین روزهاى عمرش بود، به من فرمود:
اى اصبغ ! رسول خدا صلى الله علیه و آله به من خبر داده هرگاه مرگم فرا رسید مردگان با من سخن خواهند گفت . تو با چند نفر دیگر مرا در تابوت نهاده و به قبرستان ببرید تا ببینم وقت مرگم رسیده یا نه ؟! به دستور سلمان عمل كردیم . او را به قبرستان بردیم و بر زمین رو به قبله نهادیم . با صداى بلند خطاب به مردگان گفت :
سلام بر شما اى كسانى كه در خانه خاك ساكنید و از دنیا چشم پوشیده اید، جواب نیامد.
دوباره فریاد زد:
سلام بر شما اى كسانى كه لباس خاك به تن كرده اید و سلام بر شما اى كسانى كه با اعمال دنیاى خود ملاقات نموده اید و سلام بر شما اى منتظران روز قیامت . شما را به خدا و پیغمبر سوگند مى دهم یكى از شما با من حرف بزند، من سلمان غلام رسول الله هستم .
پیامبر صلى الله علیه و آله به من وعده داده كه هرگاه مرگم نزدیك شد، مرده اى با من سخن خواهد گفت :
سلمان پس از آن كمى ساكت شد. ناگاه از داخل قبرى صدایى آمد و گفت :
سلام بر شما اى صاحب خانه هاى فانى و سرگرم شدگان به امور دنیا. ما مردگان ، سخن تو را شنیدیم و هم اكنون به جواب دادن به شما آماده ایم ، هر چه مى خواهى سؤ ال كن ! خدا تو را رحمت كند!
سلمان : اى صاحب صدا! آیا تو اهل بهشتى یا اهل جهنم ؟
مرده : من از كسانى هستم كه مورد رحمت و كرم خدا قرار گرفته ام و اكنون در بهشت (برزخى ) هستم .
سلمان : اى بنده خدا! مرگ را برایم تعریف كن ! و بگو مرحله مرگ را چگونه گذراندى و چه دیدى و با تو چه كردند؟
مرده : اى سلمان ! به خدا سوگند اگر مرا با قیچى ریز ریز مى كردند از مشكلات مرگ برایم آسان تر بود، بدان كه من در دنیا از لطف خدا اهل خیر و نیكى بودم ، دستورات الهى را انجام مى دادم ، قرآن مى خواندم ، در خدمت پدر و مادر بودم ، در راه خدا سعى و كوشش داشتم ، از گناه دورى مى كردم ، به كسى ظلم نمى كردم و شب و روز در كسب روزى حلال كوشا بودم تا به كسى محتاج نباشم ، در بهترین زندگى غرق نعمتها بودم كه ناگهان به بستر بیمارى افتادم . چند روزى از بیماریم گذشت لحظات آخر عمر رسید، شخص تنومند و بد قیافه اى در برابرم حاضر شد. او اشاره اى به چشمم كرد نابینا شدم و اشاره اى به گوشم كرد كر شدم و به زبانم اشاره نمود لال شدم . خلاصه تمام اعضاء بدنم از كار افتاد. در این حال صداى بستگانم بلند شد و خبر مرگم منتشر گردید.
وحشت در دروازه برزخ
در همین موقع دو شخص زیبا آمدند، یكى در طرف راست و دیگرى در طرف چپ من نشستند و بر من سلام كردند و گفتند:
ما نامه اعمالت را آورده ایم ، بگیر و بخوان ! ما دو فرشته اى هستیم كه در همه جا همراه تو بودیم و اعمال تو را مى نوشتیم .
وقتى نامه كارهاى نیكم را گرفتم و خواندم خوشحال شدم اما با خواندن نامه گناهان اشكم جارى شد. ولى آن دو فرشته به من گفتند:
تو را مژده باد! نگران نباش ! آینده ات خوب است .
سپس عزرائیل روحم را به طور كلى گرفت . صداى گریه اهل و عیالم بلند شد و عزرائیل به آنها نصیحت مى كرد و دلدارى مى داد. آنگاه روح مرا همراه خودش برد و در پیشگاه خداوند قرار گرفتم و از روح من راجع به اعمال كوچك و بزرگ سؤال شد. از نماز، روزه ، حج ، خواندن قرآن ، زكات و صدقه ، چگونه گذراندن عمر، اطاعت از پدر و مادر، آدم كشى ، خوردن مال یتیم ، شب زنده دارى و امثال این امور پرسیدند.
سپس فرشته اى روحم را به سوى زمین بازگرداند.
مرا غسل دادند، در آن وقت روحم از غسل دهندگان تقاضاى رحم و مدارا مى كرد و فریاد مى زد با این بدن ضعیف مدارا كنید به خدا همه اعضایم خرد است . ولى غسل دهنده ابدا گوش نمى داد. پس از غسل و كفن به سوى قبرستان حركت دادند در حالى كه روحم همراه جنازه ام بود...تا اینكه مرا به داخل قبر گذاشتند. در قبر وحشت و ترس زیادى مرا فرا گرفت ، گویى مرا از آسمان به زمین پرت كردند...پس از آن به طرف خانه برگشتند، با خود گفتم :
اى كاش من هم با اینها به خانه بر مى گشتم . از طرف قبر ندایى آمد: افسوس ‍ كه این آرزویى باطل است ، دیگر برگشتن ممكن نیست .
از آن جواب دهنده پرسیدم : تو كیستى ؟
گفت : فرشته منبه (بیدارگر) هستم من از جانب خداوند ماءمورم اعمال همه انسانها را پس از مرگ به آنها خبر دهم .
سپس مرا نشانید و گفت :
اعمالت را بنویس !
گفتم : كاغذ ندارم .
گوشه كفنم را گرفت و گفت : این كاغذت ، بنویس !
گفتم : قلم ندارم .
گفت : انگشت سبابه ات قلم تو است .
گفتم : مركب ندارم .
گفت : آب دهانت مركب تو است .
آنگاه او هر چه مى گفت ، من مى نوشتم ، همه اعمال كوچك و بزرگ را گفت و من نوشتم ...
سپس نامه عملم را مهر كرد و پیچید و به گردنم انداخت ، آنقدر سنگین بود گویى كه كوههاى دنیا را به گردنم افكنده اند!
آنگاه فرشته منبه رفت ، فرشته نكیر منكر آمد از من سؤالاتى نمود، من به لطف خدا همه سؤال هاى نكیر و منكر را درست جواب دادم ، آن وقت مرا به سعادت و نعمتها بشارت داد و مرا در قبر خوابانید و گفت : راحت بخواب !
آنگاه از بالاى سرم دریچه اى از بهشت برویم باز كرد و نسیم بهشتى در قبرم مى وزد. تا چشم كار مى كرد قبرم وسعت پیدا كرد. سپس كلمه شهادتین را بر زبان جارى كرد و گفت : اى كسى كه این سؤال را از من كردى سخت مواظب اعمال خویش باش ! كه حساب خیلى مشكل است ! و سخنش قطع شد.
سلمان گفت : مرا از تابوت بیرون آرید و تكیه دهید، آنها چنین كردند. نگاهى به سوى آسمان كرد و گفت :
اى كسى كه اختیار همه چیزها به دست توست ، به تو ایمان دارم و از پیامبرت پیروى كردم و كتابت را نیز قبول دارم ...آنگاه لحظات مرگ سلمان فرا رسید و این مرد پاك چشم از جهان فرو بست .(104)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

سلام این وبلاگ ک الان مشاهده میکنید سعی داره شما رو هر چه بیشتر با کتاب خواندنی و اموزنده بحارالانوار اشنا کنه.
ازتون ممنون میشم نظرتونو راجبه این وبلاگ برام بنویسین...
ممنون از همه...
nice to meet you all
مدیر وبلاگ : مصطفی دهقان نژاد
نظرسنجی
در مورد این وبلاگ چه نظری دارید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
بحارالانوار