تبلیغات
بحارالانوار - حضرت عیسی (ع) در جستجوی گنج
بحارالانوار
پیامبر(ص): اولین کسی که به بهشت داخل می شود فاطمه (س) است.
یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : مصطفی دهقان نژاد
عیسى علیه السلام با یارانش به سیاحت مى رفتند، گذرشان به شهرى افتاد.
هنگامى كه نزدیك شهر رسیدند گنجى را پیدا كردند. یاران حضرت عیسى گفتند:
یا عیسى ! اجازه فرمایید این را جمع آورى كنیم تا از بین نرود.
عیسى فرمود:
.....
عیسى علیه السلام با یارانش به سیاحت مى رفتند، گذرشان به شهرى افتاد.
هنگامى كه نزدیك شهر رسیدند گنجى را پیدا كردند. یاران حضرت عیسى گفتند:
یا عیسى ! اجازه فرمایید این را جمع آورى كنیم تا از بین نرود.
عیسى فرمود:
شما اینجا بمانید من گنجى را در این شهر سراغ دارم در پى اش مى روم . هنگامى كه وارد شهر شد قدم زنان به خانه خرابى رسید، وارد آن خانه شد. پیرزنى در آن زندگى مى كرد.
فرمود:
من امشب میهمان شما هستم ، سپس از پیرزن پرسید:
غیر از شما كسى در این خانه هست .
پیرزن پاسخ داد:
آرى ، پسرى دارم كه روزها از صحرا خار مى كند و در بازار مى فروشد و با پول آن زندگى مى كنیم .
شب شد. پسر آمد، پیرزن گفت :
امشب میهمان نورانى داریم كه آثار بزرگوارى از سیمایش نمایان است ، اینك وقت را غنیمت دان و در خدمت او باش و از صحبتهاى او استفاده كن !
جوان نزد عیسى آمد، در خدمت حضرت تا پاسى از شب بود. عیسى از وضع زندگى او پرسید. جوان چگونگى زندگى خویش را به حضرت توضیح داد.
عیسى علیه السلام احساس كرد او جوانى عاقل ، هوشیار و دانا است ، مى تواند مراحل تكامل را طى كند و به درجه عالى كمال برسد. اما پیداست فكر او به چیز مهمى مشغول است .
حضرت فرمود:
جوان ! من مى بینم فكر تو به چیزى مشغول است كه تو را همواره پریشان ساخته است ، اگر مشكلى دارى به من بگو! شاید علاجش كنم . جوان گفت : آرى مشكلى دارم كه تنها خداوند مى تواند حلش نماید. عیسى اصرار كرد كه او گرفتاریش را توضیح دهد.
جوان گفت :
مشكلم این است ، روزى از صحرا خار به شهر مى آوردم از كنار كاخ دختر پادشاه رد مى شدم ناگاه چشمم بر چهره دختر شاه افتاد. چنان عاشق او شدم كه مى دانم چاره اى جز مرگ ندارم .
عیسى فرمود:
جوان ! میل دارى من وسایل ازدواج تو را تهیه كنم .
جوان نزد مادرش آمد و سخنان مهمان را برایش نقل كرد.
پیرزن گفت :
فرزندم ! ظاهر این مرد نشان مى دهد آدم دروغگو نیست وعده بدهد و عمل نكند. برو به دستورش عمل كن حضرت برگشت .
چون صبح شد حضرت فرمود:
برو پیش پادشاه و دخترش را خواستگارى كن هر مطلبى شد به من اطلاع بده ! جوان پیش وزراء و نزدیكان شاه آمد و گفت
من براى خواستگارى دختر شاه آمده ام ، تقاضا دارم عرایض مرا به پیشگاه پادشاه برسانید.
اطرافیان شاه از سخنان جوان خندیدند و از این پیش آمد تعجب كردند ولى براى این كه تفریح بیشترى داشته باشند او را به حضور شاه بردند جوان در محضر شاه از دخترش خواستگارى كرد پادشاه با تمسخر گفت :
من دخترم را هنگامى به ازدواج تو در مى آورم كه برایم فلان مقدار یاقوت و جواهرات بیاورى ! اوصافى را بیان كرد كه در خزانه هیچ پادشاهى پیدا نمى شد. جوان برگشت و ماجرا را براى حضرت عیسى نقل كرد. عیسى علیه السلام او را به خرابه اى برد كه سنگ ریزه و ریگهاى فراوان داشت دعا نمود و نیایش به درگاه خداوندى كرد، ریزه سنگها به صورت جواهراتى در آمدند كه شاه از جوان خواسته بود.
جوان مقدارى از آن را براى پادشاه برد هنگامى كه شاه و اطرافیان دیدند، همه از قضیه جوان در حیرت فرو رفتند و گفتند:
جوان خار كن از كجا این جواهر را به دست آورده است و سپس گفتند: این اندازه كافى نیست .
جوان بار دیگر خدمت عیسى رسید و آنچه را در مجلس شاه گذشته بود خبر داد حضرت فرمود:
برو خرابه به مقدار لازم از آن جواهرات بردار، ببر. جوان وقتى جواهرات را نزد پادشاه برد شاه متوجه شد این قضیه عادى نیست جوان را به خلوت خواست و حقیقت ماجرا را از او پرسید.
جوان هم از آغاز ماجراى عشق تا ورود میهمان و گفتگوى او را به شاه عرضه داشت .
شاه فهمید میهمان حضرت عیسى است ، گفت :
برو به میهمانت بگو بیاید و دخترم را به ازدواج تو در آورد.
حضرت عیسى تشریف آورد و مراسم ازدواج را انجام داد.
پادشاه یك دست لباس عالى بر تن جوان پوشاند و دخترش را نیز همراه او به حجله عروسى فرستاد. شب به پایان رسید.
شاه صبحگاه داماد را به حضور خواست و با او به گفتگو پرداخت متوجه شد او جوان فهمیده و هوشیار و لایقى است و چون شاه جز دختر فرزند دیگرى نداشت ، از این رو جوان را ولیعهد خود نمود از قضا در شب دوم شاه ناگهان از دنیا رفت و جوان وارث تخت و تاج شاه شد.
روز سوم حضرت عیسى براى خداحافظى پیش جوان رفت . شاه تازه ، از او پذیرایى نمود و گفت :
اى حكیم تو حقى بر گردن من دارى كه هرگز قابل جبران نیست ولى برایم پرسشى پیش آمده كه اگر جوابم را ندهى این همه نعمت برایم لذت بخش ‍ نخواهد بود.
عیسى گفت :
هر چه مى خواهى بپرس !
جوان گفت :
شب گذشته این فكر در من شكل گرفت كه تو چنین قدرتى را دارى كه خاركنى را در مدت دو روز به پادشاهى برسانى . چرا نسبت به خود كارى را انجام نمى دهى و با این وضع محدود روزگار را مى گذرانى ؟
فرمود:
كسى كه عارف به خدا و نعمت جاوید او است و آگاه به فناء و پستى دنیا است ، هرگز میل به این گونه امورات پست و فانى نخواهد داشت .
و ما را در نزد خداوند و در شناخت و محبت او، لذتهاى روحى است كه لذتهاى دنیا با آن قابل مقایسه نیست .
سپس عیسى علیه السلام از فناء دنیا و مشكلات آن و همین طور از نعمتهاى آخرت و زندگى جاویدان آن دنیا براى جوان شرح داد.
جوان گفت :
اكنون پرسش دیگرى برایم مطرح شد. چرا آنچه را كه ارزشمند است براى خود خواستى و مرا به این گرفتارى بزرگ مبتلا نمودى ؟
فرمود:
خواستم میزان عقل و فهم تو را آزمایش كنم ، گذشته از این ، مقام براى تو مهیا است اگر آن را واگذارى به درجات بزرگترى نایل خواهى شد و براى دیگران مایه عبرت و پند خواهى شد.
جوان همان لحظه از تخت به زیر آمد، لباس شاهان را از تن كند و لباس ‍ خاركنى خود را پوشید و با حضرت عیسى از شهر بیرون آمد. هنگامى كه نزد حواریون آمدند، حضرت فرمود:
این همان گنجى است كه در این شهر سراغ داشتم كه به خواست خداوند پیدایش كردم .(118)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

سلام این وبلاگ ک الان مشاهده میکنید سعی داره شما رو هر چه بیشتر با کتاب خواندنی و اموزنده بحارالانوار اشنا کنه.
ازتون ممنون میشم نظرتونو راجبه این وبلاگ برام بنویسین...
ممنون از همه...
nice to meet you all
مدیر وبلاگ : مصطفی دهقان نژاد
نظرسنجی
در مورد این وبلاگ چه نظری دارید؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
بحارالانوار